این شعر رو حتما بخونید خیلی باحاله
شاعر : محمد رضا عالی پیام
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم سلام خواجه، گفتا علیک جانم
گفتم کجا روانی، گفتا که خود ندانم
گفتم بگیر فالی، گفتا نمانده حالی
گفتم چگونه ای؟ گفت در بند بی خیالی
گفتم که تازه تازه، شعر و غزل چه داری
گفتا که می سرایم شعر سپید، باری
گفتم ز دولت عشق؟ گفتا که کودتا شد
گفتم رقیب؟ گفتا بدبخت کله پا شد
گفتم کجاست لیلی، مشغول دلربایی؟
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتا بگو زخالش، آن خال آتش امروز
گفتا عمل نموده، دیروز یا پریروز
گفتم بگو زمویش، گفتا که مش نموده
گفتم بگو زیارش، گفتا ولش نموده
گفتم چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون
گفتا شدید گشته محتاج گرد و افیون
گفتم کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا خریده قسطی، تلویزیون به جایش
گفتم بگو زساقی، حالا شده چه کاره؟
گفتا شده است منشی در توی این اداره
گفتم زساربانان گو، با کاروان غمها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم بکن زمحمل یا از کجاوه یادی
گفتا پژو، دوو، بنز، یا گلف نوک مدادی
گفتم که قاصدت کو، آن باد صبح شرقی؟
گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟
گفتا به پست داده، آورد یا نیاورد؟
گفتم بگو زمشک آهوی دشت زنگی
گفتا که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم سراغ داری میخانه حسابی
گفت آنچه بود از دم، گشته چلو کبابی
گفتم بیا ز زاری لب تر کنیم پنهان
گفتا نمی هراسی از چوب پاسبانان
گفتم شراب نابی، تو دست و پات داری
گفتا به جاش دارم وافور بانگاری
گفتم باند بوده، موی تو آن زمانها
گفتا به حبس بودم، از ته زدند آنها
گفتم شما به زندان!! حافظ ما رو گرفتی؟
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی!